مه یاسمه یاس، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

فرشته ی زمینی

خاطره زایمان

با تاخیر طولانی اومدم خاطره ی زایمانم را برات بگم چهار شنبه شب بود 31 تیر ماه رفتم حموم وقتی اومدم بیرون دیدم کیسه آب سوراخ شده به خانوم دکتر زنگ زدم و گفت برو بیمارستلن معاینه بشی دست و پام گم کردم با اینکه منتظر بودم ولی خیلی استرس گرفتم نمیدونستم باید چیکار کنم زنگ زدم به خاله و با بابایی رفتیم بیمارستان معاینه که شدم گفت طبیعی نمیتونی زایمان کنی میخوای بستری شو تا ببینیم چی میشه اسم بستری شدن که اومد استرسم بیشتر شد  دوست نداشتم بستری بشم آخه کاری هم نمیخواستن انجام بدن زنگ زدم به دکتر گفت بستری شو ولی من قبدل نکردم ازم یه ان اس تی گرفتن گفتن برو فردا صبح بیا ولی حواست به حرکتای بچه باشه .اومدیم خونه ولی من تا صبح خوابم ...
28 آبان 1394

چهار ماهگی

اینم عکس مه یاس و بابایی روز عاشورا توی هیئت ( 3ماه و یک روز )   مه یاس جونم تو سه ماه و  پنج روزگی یاد گرفتی دستت را میاری جلوی صورتت و به بازوت نگاه میکنی اولش فکر میکردم لباست قرمزه دوست داری نگاهش کنی ولی وقتی لباست را عوض کردم دوباره این کار را انجام میدادی. 94.8.8 هم ششمین سالگرد  هم آشیانه شدن من و بابایی بود امسال با سالهای دیگه فرق داشت سه تایی شده بودیم با هم رفتیم آتلیه عکسای خوشگل انداختیم تو سه ماه و هشت روزگی هم یاد گرفتی دستات به هم قفل میکنی کش میدی به سمت بالا هر روز یه کار جدید با دستات انجام میدی  از سه ماه و بیست و پنج روزگی یاد گرفتی ص...
3 آبان 1394

سه ماهگی

دختر گلم به سلامتی سه ماهت هم تموم شد و رفتی توی چهار ماه از تغییراتت بگم: مامان و بابا را خوب میشناسی و بیشتر برای ما میخندی وقتی باهات حرف میزنیم جوابمون و با صداهایی که درمیاری میدی و  آقققققا میگی دستات به هم قفل میکنی و باهاشون بازی میکنی روز دوم محرم رفتیم همایش شیرخوارگان مصلی اینم عکسش اینم عکس خوشگل از خنده هات   ...
3 آبان 1394

دو ماهگی

مه یاس جونم مامان ببخش که خیلی وقته نتونسته بیاد و وبلاگت و برات بنویسه خیلی درگیر تو شدم . کم کم داری خانوم میشی و مامان و قشنگ میشناسی از جام که بلند میشم با چشمات دنبالم میکنی و منتظر میمونی تا برگردم. دیوارای خونمون خیلی دوست داری بهشون نگاه میکنی و میخندی و از خودت صدا درمیری و باهاشون حرف میزنی . ماهی های دستشویی را هم خیلی دوست داری تا میبینیشون شروع میکنی به خندیدن و صدا در آوردن. تازگیا دستهات را هم شناختی و باهاشون بازی میکنی و همش میبری سمت دهنت . یه سری عکس از دو ماهگیت برات میذارم اولین مسافرتت ( خونه ی مامان عزیز ) اولین خرید (هایپر استار ) توی فروشگاه همه بهت نگاه میکردن و بهت لبخند میزدن و به هم دیگه نشونت می...
19 مهر 1394

یک ماهگی مه یاس خانوم

دختر گلم امروز یه ماهه شدی توی این یه ماه که خیلی دختر خوبی بودی .مامان ازت راضی بوده ولی مامان بودن را که تو این یک ماه تجربه کردم واقعا سخته .بی خوابی های شبانه و فقط دربست در اختیار شما بودن . خدا را شکر با این حال ازت راضیم ان شاء الله همیشه تنت سالم باشه .یه ذره که بزرگ بشی همه چیز میافته رو غلتک. اینم عکست توی یک ماهگیت ...
31 مرداد 1394

دخترم روزت مبارک

مه یاس مامان روزت مبارک دخترم امروز روز دختره و تو با اومدنت شدی دنیای من و بابایی .  ایشالا  که هزار تا روز دختر  زنده باشی . امروز که باهات حرف میزدم میخندیدی و دلم میبردی .بابایی هم که از سر کار اومد تو خواب بودی چشمات را باز کردی و یه لبخند خوشگل بهش زدی و دوباره خوابیدی اینم عکس خوشگل لبخندت به مامانی ...
25 مرداد 1394

مه یاس به روایت تصویر

اولین حمام مه یاس وقتی از گرسنگی پناه میبره به انگشتاش مه یاس وقتی میخنده پاهای کوچولوی دخترم دست دخترم تو دست مامان و بابا دخترم بعد حمام دهم 13 روزگی   ...
15 مرداد 1394